نقشه بزرگ چین برای افغانستان
نیم قرن است که افغانستان و چین روابط دیپلماتیک دارند. این دو کشور را مرزی به درازای ۷۶ کیلومتر در بلندیهای پامیر به هم پیوند میدهد.

این مرز ۷۶ کیلومتری به دلایل جوی و امنیتی هیچگاه مورد بهرهبرداری قرار نگرفته است. در بیست سال گذشته، حکومتهای افغانستان همواره تمایل نشان دادهاند تا راهی برای استفاده از این مرز مشترک پیدا کنند، اما چینیها همواره تعلل کرده و گاهی بهطور غیرمستقیم نگرانیهای خود را درباره نفوذ احتمالی جداییطلبان اویغور به منطقه سینکیانگ ابراز داشتهاند. در دوره ریاست جمهوری حامد کرزی، ایجاد یک پایگاه کوهستانی در مرز مشترک با چین مطرح شد. چینیها ظاهراً به این طرح ابراز تمایل کرده و حتا در پرداخت هزینههای آن چراغ سبز نشان دادند، اما این پروژه به دلایلی در حد یک طرح باقی ماند.
در این نیم قرن روابط، چینیها عمدتاً رویکرد انفعالی و کمرنگ نسبت به افغانستان داشتهاند. اما از دهه ۹۰ میلادی، با رشد اقتصادی گسترده چین و ظهور طالبان بهعنوان یک جریان ایدیولوژیک منطقهای، روابط میان این دو طرف گسترش یافت. چینیها پروازهایی میان کابل و ارومچی راهاندازی کردند و هیاتی از کارشناسان و متخصصان چینی به قندهار سفر کردند تا با ملا عمر، رهبر و بنیانگذار طالبان، دیدار کنند. به باور برخی از کارشناسان، روابط چین و طالبان از همان دیدارها در قندهار تا کنون ادامه داشته و حتا گفته میشود که در دوران جمهوریت، سفارت چین در کابل برخی از اعضای طالبان را میزبانی کرده است.
پس از اعلام رسمی خروج نیروهای امریکایی از افغانستان توسط باراک اوباما، چینیها به این باور رسیدند که امریکا از این کشور خارج خواهد شد و در نتیجه، روابط خود را با طالبان گسترش دادند. با نزدیک شدن خروج نیروهای خارجی، این روابط علنیتر شد، بهگونهای که ملا برادر، رییس وقت هیات مذاکرهکننده طالبان، با تشریفات رسمی در بیجینگ مورد استقبال قرار گرفت.
پس از سقوط دولت جمهوری اسلامی افغانستان، چین اولین کشوری بود که سفارت دولت پیشین افغانستان را به طالبان واگذار کرد. افزون بر آن، چین نهتنها سفیر خود را به کابل تحت کنترل طالبان فرستاد، بلکه سفیر این گروه را نیز پذیرفت. وانگ یی، وزیر خارجه چین، به کابل آمد و با امیرخان متقی، وزیر خارجه طالبان، دیدار کرد. در کنار این تحرکات دیپلماتیک، صدها سرمایهگذار چینی به کابل و ولایتهای افغانستان سرازیر شدند. براساس گزارش برخی از رسانهها، تنها در وزارت معادن طالبان بیش از صد شرکت چینی ثبت و راجستر شدهاند. لطیف نظری، معاون وزارت اقتصاد طالبان، اعلام کرد که آنها موفق شدهاند سرمایهگذاری خارجی به ارزش ده میلیارد دالر جذب کنند که اکثریت مطلق آن مربوط به چینیهاست. روابط میان چین و طالبان تا جایی پیش رفت که ذبیحالله مجاهد، سخنگوی طالبان، طی بیانیهای چین را نزدیکترین و مهمترین شریک و همکار طالبان معرفی کرد.
منافع چین در افغانستان
چین در سه سطح در افغانستان منافع دارد: ۱. اقتصادی ۲. امنیتی ۳. استراتژیک.
۱. منافع اقتصادی: چین با رشد گسترده اقتصادی، بیش از ۷۰ درصد مواد خام خود را از خارج وارد میکند. افغانستان با معادن دستنخورده، منابع گازی و نفتی، و عناصر کمیاب همچون طلا، نقره، اورانیوم، آلومینیوم و لیتیوم، در همسایهگی چین قرار دارد. برآوردی که در سال ۲۰۱۰ انجام شد، ارزش معادن و منابع طبیعی افغانستان را حدود سه تریلیون دالر تخمین زد. با گذشت یک دهه و افزایش قیمتها، این ارزش نیز رشد کرده است. سازمان فضایی امریکا (ناسا) در گذشته ارزش لیتیوم افغانستان را یک تریلیون دالر برآورد کرده بود، بهطوری که وزارت دفاع ایالات متحده، افغانستان را «عربستان سعودی لیتیوم» لقب داد.
در ماه می ۲۰۲۱، آژانس بینالمللی انرژی در گزارشی اعلام کرد که تا بیست سال آینده، تقاضا برای لیتیوم در جهان چهل برابر خواهد شد. در این راستا، چین با طالبان روابط گستردهای را برای بهرهبرداری از منابع طبیعی افغانستان برقرار کرده است. راهاندازی خطوط قطار مستقیم بین چین و افغانستان، بررسی و توسعه شاهراههای شمال – کابل و کابل – اسلامآباد، ثبت بیش از صد شرکت چینی در وزارت معادن، ازسرگیری استخراج نفت در حوزه آمودریا و ملاقاتهای هیاتهای چینی با رهبران طالبان برای آغاز مجدد پروژه مس عینک (دومین معدن بزرگ مس جهان)، همه در راستای منافع اقتصادی چین در افغانستان انجام شده است.
۲. منافع امنیتی: یکی از نگرانیهای اصلی چین، حضور جنگجویان جنبش اسلامی ترکستان شرقی در افغانستان است. این گروه که در سال ۱۹۹۷ توسط حسن معصوم در پاکستان تاسیس شد، خواهان ایجاد یک دولت مستقل بهنام ترکستان شرقی در غرب چین است، جایی که میلیونها مسلمان عمدتاً اویغور زندهگی میکنند. برآوردها نشان میدهند که این گروه بین ۴۰۰ تا ۷۰۰ جنگجو دارد که پس از سقوط دولت افغانستان، از مناطق قبایلی پاکستان به ولایتهای شمالشرقی افغانستان منتقل شدهاند.
چین بهظاهر از حضور این جنگجویان ابراز نگرانی میکند، اما شواهد نشان میدهند که هم طالبان و هم چین با این نیروها برخورد تاکتیکی دارند. چین با کنترلی که در داخل کشورش ایجاد کرده، احتمال تهدید مستقیم این گروه را اندک میداند، اما در عین حال، این تهدید را بهانهای برای توجیه حضور اطلاعاتی و امنیتی خود در افغانستان قرار داده است. گزارشهایی وجود دارد مبنی بر اینکه چین به وزارت داخله طالبان تجهیزات نظارتی، دوربینهای امنیتی و ابزار شنود داده است که امکان انتقال دادهها به چین را نیز دارند. همچنین، کارشناسان چینی در نهادهای اطلاعاتی طالبان، بهویژه در زمینه کنترل رسانهها، مهار اعتراضات و نظارت بر مکالمات، فعالیت گستردهای دارند. برخی از گزارشها حاکی از آن است که طالبان با همکاری چین، پایگاه نظامی بگرام را نیز مجدداً عملیاتی کردهاند.
۳. منافع استراتژیک: در سوی دیگر ماجرا، طالبان نیز بهگونه پیچیده از گروههای تروریستی برای پیشبرد منافع خود بهره میبرند. آنها به غرب، روایت داعشستیزی خود را میفروشند، از پاکستان ۳۵۰ میلیون دالر درخواست میکنند تا تحریک طالبان پاکستان (تیتیپی) را از جنوبشرق به شمالغرب افغانستان منتقل کنند، با تاجیکستان در مورد جماعت انصارالله و تحریک طالبان تاجیکستان (تیتیتی) وارد معامله شدهاند و با اوزبیکستان درباره جنبش اسلامی اوزبیکستان گفتوگو کردهاند. در مجموع، طالبان بازاری برای معامله و بهرهبرداری از تروریسم به راه انداختهاند، و به باور بسیاری، تنشهای کنونی طالبان با پاکستان نیز ریشه در رقابت برای کنترل این تجارت دارد.
برای فهم اهداف استراتژیک چین در افغانستان، باید کمی به عقب برگردیم. در سال ۲۰۰۱ میلادی، وقتی رژیم طالبان سرنگون شد، چینیها و قدرتهای منطقه از سقوط یک رژیم بنیادگرای اسلامی سنی (طالبان اول) در همسایهگیشان خوشحال بودند و فکر میکردند که خطر گسترش افراطگرایی به کشورهایشان کاهش یافته است. اما به تدریج این کشورها با سه مساله مواجه شدند.
اول: آنها حضور امریکا را در همسایهگی خود بهعنوان یک خطر جدی و بالقوه میدیدند.
دوم: تصور میکردند اگر دولت جدید افغانستان به یک نظام کارا و با رشد اقتصادی فزاینده تبدیل شود، مدل مداخله نظامی و تغییر رژیم به یک مدل محبوب و موفق تبدیل خواهد شد و خطر کپیبرداری و گسترش آن در سراسر منطقه محتمل است.
سوم: نقشه راهی که برای افغانستان ترسیم شده بود، نمایانگر تولد یک جمهوری دموکراتیک جدید در میان نظامهای توتالیتر بود. آنها دوست نداشتند یک نظام جدید با انتخابات آزاد، رسانههای پویا، جنبشهای زنان و پارلمان مقتدر و متحد غرب در این منطقه شکل بگیرد.
با در نظر داشتن موارد یادشده، استراتژیستهای چین، ایران، روسیه و پاکستان سه سناریو را بررسی کردند.
اول: حمایت از جمهوری جدید و کمک به استقرار و قوام آن.
دوم: احیای طالبان و شکست دولت نوپای افغانستان و متحدانش.
سوم: کمک به هر دو جهت تضعیف هر دو.
سناریوی اول به دلایل سهگانه فوق از روی میز برداشته شد.
سناریوی دوم به دلیل حضور گسترده جامعه بینالمللی در افغانستان هم برای آنها هزینه داشت و هم تصور میکردند که به قدرت رسیدن مجدد طالبان، خطر صدور افراطگرایی به کشورهایشان را دوباره احیا خواهد کرد.
سناریوی سومی که اتخاذ شد، استراتژی حمایت از هر دو برای شکست هر دو بود. در این سناریو، از طالبان حمایت کردند تا دوباره احیا شود و دولت جدید افغانستان را به چالش بکشد و به دولت افغانستان کمک کردند تا به طالبان ضربه بزند. منطقی که در پشت این استراتژی استوار بود، این بود که با گسترش ناامنی، انفجار و انتحار، جمهوری تازهتشکیلشده افغانستان به یک مدل شکستخورده و ناموفق تبدیل میشود که کسی در منطقه آرزوی داشتن آن را نمیکند و از طرف دیگر، نیروهای بینالمللی در یک جنگ فرسایشی و ناتمام قرار خواهند گرفت و زیر فشار افکار عمومی کشورهایشان در درازمدت وادار به ترک افغانستان خواهند شد. در عین حال، دولت افغانستان بخش قابل ملاحظهای از نیروهای تندرو طالبان را از بین میبرد که برای سالهای آینده ظرفیت خطرآفرینی را از دست میدهند. این سناریو تا سالهای ۲۰۱۴-۲۰۱۵ ادامه داشت، تا زمانی که مطمئن شدند نیروهای خارجی بهطور قطعی از افغانستان خارج میشوند، کشورهای یادشده وارد فاز جدیدی از استراتژیشان شدند که همانا حمایت همهجانبه از طالبان بود. آنها از طالبان حمایت فنی، تسلیحاتی، لوجستیکی، اطلاعاتی، اقتصادی، دیپلماتیک و سیاسی کردند. در پایتختهایشان برای آنان فرش سرخ پهن کردند، رسانههایشان به نفع آنها تبلیغ کردند، دولت قبلی افغانستان را سبوتاژ کردند و به افکار عمومی کشورهایشان این ذهنیت را القا کردند که طالبان تغییر کردهاند و دیگر خطری برای کشورهایشان نیست؛ برعکس، موجودیت امریکا را در همسایهگیشان بهعنوان یک تهدید استراتژیک برجسته ساختند.
پس از خروج نیروهای خارجی و سقوط جمهوری، چینیها خود را در میدان افغانستان نسبت به ایران، روسیه و پاکستان برنده و پیشتاز میدانند. چینیها معتقدند که روسیه در اوکراین مشغول است و فرصت بازی همهجانبه در افغانستان را ندارد. ایرانیها به دلایل تفاوتهای مذهبی و اختلاف روی منابع آبی نمیتوانند برای همیشه متحد طالبان باقی بمانند و از طرف دیگر، رابطه طالبان با پاکستان بهخاطر معضل تیتیپی به شکل جدی آسیب دیده است. بنابراین، اکنون فرصت استثنایی برای دستیابی به اهداف استراتژیک خود یافتهاند.
چینیها میدانند که افغانستان به دلیل موقعیت منحصر به فرد خود، آسیای جنوبی، آسیای میانه، شرق و غرب آسیا را به هم متصل میکند و بدون دسترسی کامل به افغانستان نمیتوانند ابرپروژه کمربند و راه را در این منطقه مهم عملی سازند. به همین دلیل، در حاکمیت طالبان بهطور آرام در حال استحکام موقعیت خود هستند تا از یک طرف منابع افغانستان را غارت کنند، جنگجویان اویغور را مدیریت نمایند و از طرف دیگر با اتصال چین – پاکستان – افغانستان – آسیای میانه از طریق پروژه دهلیز اقتصادی چین – پاکستان به اهداف بزرگ ژئوپلیتیکی خود دست پیدا کنند. چین خود را رقیب جهانی امریکا میداند، اما با سیاست آرام، بلندپروازیهای ژئوپلیتیکی خود را در سایه فعالیتهای اقتصادی پنهان کرده است. به باور چینیها، با اخراج امریکا از افغانستان و مشغولیت روسها در اوکراین، فرصت استثنایی فراهم شده است تا از یک طرف پروژه ایروآسیای روسیه را که تمرکز بر منابع آسیای میانه و انتقال آن به اروپا از خاک روسیه دارد، با شکست مواجه کند و از طرف دیگر، با اتحاد استراتژیک با طالبان، طرح راه ابریشم جدید امریکا را که قرار بود انرژی آسیای میانه را از مسیر افغانستان – پاکستان – هند به غرب برساند، خنثا کند.
نتیجهگیری
دیپلماتهای چین با حضور در رسانههای محلی افغانستان تلاش گستردهای را آغاز کردهاند تا وضعیت اسفبار افغانستان را بر دوش امریکا بگذارند و با دامن زدن به امریکاستیزی و امریکاهراسی، جامعه افغانستان را در درازمدت در برابر غرب قرار دهند. در عین حال، با بسیج افکار عمومی و تلاشهای دیپلماتیک، سعی دارند تا داراییهای افغانستان را از انجماد خارج کنند. با این کار، از یک طرف فشار اقتصادی را از روی طالبان برمیدارند و از طرف دیگر، چون طالبان تحت تحریمهای بینالمللی قرار دارند و چین در آینده نزدیک دادوستد تجاری خود را با طالبان گسترش خواهد داد، نگرانی تحریم احتمالی شرکتهای خود را برطرف میکنند. چین برای مدیریت مشکل پاکستان -طالبان بهطور همزمان در دو جبهه در تلاش است. در قدم اول، به شدت تلاش دارد تا تنش میان طالبان و پاکستان روی موضوع تیتیپی را از مجراهای مختلف، از جمله نشست سهجانبه وزرای خارجه چین، پاکستان و طالبان، کاهش دهد. در قدم دوم، تلاش گستردهای را آغاز کرده تا به آرامی طالبان را قانع کند که طی یک قرارداد بلندمدت، دهلیز اقتصادی واخان را به پاکستان واگذار کنند تا عملاً این کشور به آسیای میانه وصل شود. از این طریق، چین میخواهد پاکستان را از تعامل با کلیت جغرافیای بحرانی افغانستان دور نگه دارد و در عین حال با اشراف پاکستان در واخان، نگرانیهای امنیتی چین از ناحیه اویغورها رفع شود. البته در این طرح، چین با همکاری پاکستان به آسیای میانه و ایران نزدیکتر میشود. براساس گزارشها، از مدتی بدینسو، رفتوآمد گردشگران در مناطق واخان محدود شده است و شاهراه قراقروم نیز از مسیر پاکستان به نزدیکی واخان رسیده است.
ارسال نظر